داستان شهید بسیجی ایرانی و علی اعظم عراقی

داستان شهید بسیجی ایرانی و علی اعظم عراقی

منتشر شده در: 1404/07/25 19:03

خلاصه متن...

سالگرد شهدای گمنام خوشواش، سوم مهر 1404: 🔸آقای سید جواد هاشمی که نقش شهید کشوری بازی کرده را در تلویزیون دیدم که می گفت: «جدّ من یک عبا به من داده بود که خودش آن را به عتبات عالیات و مکان‌های زیارتی برده بود. من که رفتم حج این عبا را همراه خودم بردم که به خانه خدا و قبر جناب رسول الله تبرکّش کنم. عبا را چسبانده بودم به خانه خدا، یک شُرطه آمد من را زد کنار، عبا را از من گرفت و گفت: حرام حرام حرام ...


داستان شهید بسیجی ایرانی و علی‌کاظم عراقی
آقای سید جواد هاشمی که نقش شهید کشوری بازی کرده را در تلویزیون دیدم که می گفت: «جدّ من یک عبا به من داده بود که خودش آن را به عتبات عالیات و مکان‌های زیارتی برده بود. من که رفتم حج این عبا را همراه خودم بردم که به خانه خدا و قبر جناب رسول الله تبرکّش کنم. عبا را چسبانده بودم به خانه خدا، یک شُرطه آمد من را زد کنار، عبا را از من گرفت و گفت: حرام حرام حرام ... هر چه عجز و ناله کردم دیدم حالی‌اش نمی‌شود. یکدفعه یک آدم هیکل‌مند و قوی آمد جلو، ظاهرا متوجه شده بود که من ایرانی‌ام. به من گفت: چه شده؟ گفتم: این شرطه عبای من را گرفته. گفت: تو ایرانی هستی؟ گفتم: بله. بعد، رفت و از آن شرطه عبایم را گرفت و گفت: شهدای شما مستجاب الدعوه‌اند. گفتم: چطور؟ گفت: من علی‌کاظم، اهل نجف هستم؛ در همسایگی حرم امیرالمؤمنین خانه داریم؛ زمان صدام ما را بردند جبهه. من، پانصد تا از بسیجی‌های شما را تیر خلاصی زدم. کارم، تیر خلاص زدن بود. در یک عملیاتی ما تقریبا در محاصره افتادیم، به خودم گفتم علی کاظم؛ تا الان این همه ایرانی را تیر خلاص زدی و کشتی، حالا وقت کشته شدن خودت است. ایرانی ها رسیدند به ما، اولین نفری که به من رسیده بود، یک بسیجی بود. به محض این‌که من را دستگیر کرد گفت: اسمت چیست؟ (ما اسمک؟) گفتم: اَنا علی‌کاظم. گفت: مِن اَین؟ گفتم: مِن نجف. گفت: به احترام این‌که اسمت علی‌کاظم است و اهل نجف هستی، تو را نمی‌کشم. لباست را دربیاور و بده به من، لباس من هم مال تو؛ من دوست دارم شهید بشوم، جنازه‌ی من را ببرند نجف، طواف بدهند و ببرند وادی السلام دفن کنند. من لباسم را در آوردم و دادم به او و رفت. منتهی ایشان ظاهرا مجروح شده بود نتوانست مسیر زیادی برود. بعدا نیروهای ما حمله کردند، ایرانی‌ها را عقب زدند و مجددا ما آزاد شدیم. اما ایشان که می‌رود جلو، کشته می‌شود، شهید می‌شود. بعدها آن‌هایی که می‌آیند جنازه‌ها را جمع بکنند و ببرند، بین ایشان و شهدای ما اشتباها، ایشان را به عنوان کشته شده‌ی عراقی می‌برند؛ چون لباس عراقی بر تن داشت. جنازه‌اش را می‌برند و به خانواده من اعلام می‌کنند؛ پسر شما کشته شده. پدر ما که جنازه را می‌بیند مشکوک می‌شود چون می‌بیند که حجم جنازه کوچک است و من درشت هیکل بودم! منتهی صورت، جوری سوخته بود که قابل شناسایی نبود. خلاصه به عنوان شهید، این بسیجی را کفن می‌کنند و می‌برند حرم حضرت امیرالمؤمنین(ع) طوافش می‌دهند و می‌برند وادی السلام دفن می‌کنند. بعد، از بیمارستان بغداد ظاهرا زنگ زدند به خانواده ما که پسر شما علی‌کاظم مجروح در بیمارستان است. پدر و مادرم آمدند بیمارستان و دیدند بله، پسرشان علی‌کاظم است. پرسیدند: پس آن جنازه کی بود که ما بردیم نجف طواف دادیم و وادی السلام دفن کردیم؟! گفتم: او یک بسیجی ایرانی بود و داستان را برایشان تعریف کردم و گفتم ایشان لباس را که از من گرفت گفت: من از خدا خواستم شهید بشوم، بروم نجف، در نجف طواف داده بشوم و بروم وادی السلام دفن بشوم. گفتم: بابا او به مقصدش رسید.»